سی نما از هفته ای که گذشت
1401-07-01

دریای نور

دیگر وقت رفتن رسیده بود، آخرین نگاهش را به حرم انداخت، دل کندن برایش سخت بود اما باید می رفت تا به شهر خود برسد و در قلبش نگه دارد آنچه هست را

این سفر معنوی برای تعالی روحش لازم بود، شنیده بود سفرهای زیارتی و مذهبی همیشه یکی از عملی ترین راه های رسیدن به نور الهی هستند

در این سفر و در مکتب امام حسین(ع) مثل بسیاری دیگر خیلی چیزها آموخته بود، کسی که خورشیدوار به سمت تاریکی رفت و پس از او ستاره ها و شهاب هایی که آسمان را روشن می کردند ادامه داشتند

افرادی که از بسیاری نقاط جهان آمده بودند، او هم یکی از آنها بود، یک آدم معمولی بود که کرامت انسانی خود را می دانست، اما عجیب دلش برای این فرهنگ غنی و دین ارزشمند می سوخت، برای این معارف و معانی ناب که آنها را آموخته بود، چرا که اینها آمده بودند انسان را تا سر حد کمال شکوفا کنند و از سرگشتگی در زندگی نجات دهند

با هر چند قدمی که بر می داشت درس هایی که آموخته بود را با خود مرور می کرد

یاد گرفته بود برای آنچه درست است برخیزد حتی اگر تنها ایستاده است و جدا از نیت خوب, در عمل هم به خداوند نشان دهد ایمانش واقعیست، نباید می گذاشت ایمانش سست شود

یاد گرفته بود در مسیر زندگی و موفقیت برای کسی فرش قرمز پهن نکرده اند و خودش باید مسئولیت زندگی خود را بر عهده بگیرد

یاد گرفته بود مدام باید از منابع دست اول تحقیق کند و یاد بگیرد

یاد گرفته بود در انجام هر کار در کنار آموزش باید تجربه هم کسب کند

ناگهان در میانه ی راه باد شدیدی شروع به وزیدن کرد، حس خوبی نداشت چون باد باید ملایم باشد نه اینکه گردوخاک راه بیندازد و جلوی دید را بگیرد

یاد گرفته بود حزب باد نباشد که هر طرفی وزید او هم همراه باد به آن سمت برود

می دانست در مسیر زندگی و موفقیت این چیزها طبیعی هستند و آزمونی برای اینکه آیا در مسیرش ثابت قدم است یا نه, خیلی زود می ایستد، جا می زند و به عقب می رود و یا راه را گم می کند!

یاد گرفته بود ظاهر آدم ها را ملاک خوب و بد بودنشان نداند چرا که قاضی نهایی تنها خداست

ابرهایی در آسمان دیده می شد، باید راهش را ادامه می داد، با خود مرور می کرد درس های دیگرش را تا هیچ وقت آنها را فراموش نکند چرا که یادآوری جلوی فراموشی را می گرفت

یاد گرفته بود در ابعاد مختلف زندگی خود, تر و خشک را با هم نسوزاند، همه را با یک چوب نزند، با خط کش و معیار صفر و صد کسی را نسنجد که اگر این کار را می کرد اوج نابخردی بود

یاد گرفته بود سبک زندگی دیگران را روی ریا کاری آنها نگذارد و تا وقتی با کفش های دیگران قدم نزده است آنها را قضاوت نکند

کمی بعد هوا تاریک شد، باران هم شروع به باریدن کرد و کم کم شدید می بارید؛ از باران توقع رشد داشت نه اینکه با نهرهایی که سر به هوا هستند و با او دست به یکی کرده اند سیل شود و خوب و بد را با خود بشوید و ببرد؛ می دانست همه جا خوب و بد دارد، مات و مبهوت بود، پیش خودش گفت: “مگر قرار نبود باران ببارد و باعث رشد شود، پس چه شد و شد سیل!؟”. فهمید برخی به مرور زمان باطنشان را نشان می دهند و نتیجه گرفت: “باران هم اگر به اندازه نبارد و مدیریت نشود می شود سیل و همه چیز را با خود می برد”

می دانست گذشته هر چه بود گذشت, چه خوب و چه بد میزان حال فعلی افراد است

باید راهش را ادامه می داد چون آزاده بود، زیر بار حرف ناحق و زور نمی رفت, نه, پس با افراد ظاهربین زمانه نبود که زیر گوشش زمزمه می کردند، پس میزد ابن الیزیدارو و دعا می کرد خدا برخی را بی نوبت شفا بدهد تا نخود هر آشی نشوند و با بی ادبی و توهم موهوم خود شعر و هنر فارسی را خوار نکنند؛ “بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم؛ تا سختی کمان شما نیز بُگذرد و…/ سیف فرغانی”

یاد گرفته بود به معنای واقعی آزاده باشد و هنرش را در این عصر شتابان پیشرفت خرج ارزش ها کند نه خرج لایک و کامنت ها و تشویق های توخالی و عروسک خیمه شب بازی کسی در فضای مجازی و واقعی نباشد

می دانست درست است که سکوت مثل آبی بر روی آتش است اما اگر جلوی برخی نأیستد و به جلو نرود آنها کوتاه نمی آیند و بیشتر به جلو می آیند؛ اینها را با یکی که در میانه ی مسیرش به اجبار همراهش شده بود می گفت که من اگر نیکمو گر بد تو برو خود را باش که نمی توانی تمیز بدهی و کُلی آدم دیگر را هم به اشتباه می اندازی

هر طور بود باید او را از خود دور می کرد، کتاب آخرین پیامبر الهی را به یاد آورد؛ صدای حافظ در گوشش پیچید که گفت, بگو: “چو گرمی از تو می‌بینم، چه باک از خصمِ دَم سَردم”

یاد گرفته بود جز خدا از هیچکس نترسد و در مسیر حق “سخن آنان تو را غمگین نکند زیرا عزت همه از آن خداست, او شنواى داناست/ یونس- ۶۵”

آموخته بود دفاع از مظلوم شجاعتی درست می خواهد و از سیاهی لشکر تاریکی ها نباید ترسید و به تزویر نباید وا داد                               

می دانست مرز بین حق و باطل خیلی باریک است, پس زود قضاوت نمی کرد تا در غبار فتنه ها راه را گم نکند چون ممکن بود دیگران را هم به اشتباه بیندازد “و چیزى را که بدان *دقیقا*علم ندارى دنبال مکن زیرا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد/ اسراء- ۳۶″

می دانست هیچکس خارج از کشورش به فکر کشور او نیست و اگر کسی در داخل و خارج, دم از آزادی وارداتی میزند کاسه ای زیر نیم کاسه اش است و باز در کشورش چه جنگ نرم ظریفی راه انداخته بودند، جنگی تحمیل شده بود و چه دفاع مقدسی باید انجام می شد

در مسیر دشوار خود عطر حرم و شهدا را حس می کرد، می دانست ۳۰۰ هزار شهید و بسیاری جانباز که نفس‌هایشان هنوز بوی باروت می داد برای کشورش و این دین رفته بودند، برای این کشور نجیب و تمام زوایای این دین شریف، پس مشخص بود این موضوع مهم است و نباید می گذاشت خون و جانبازی آنها با اشتباه پایمال شود و نگاه خانواده شهدا نیز: نِنه‌ش می گفت: جِوونِ برگِ سِدرُم مثه مرغابیای خسته برگشت، شبی که کربلای چار لو رفت یه گردان زد به خط یه دسته برگشت؛ نِنه‌ش می گفت‌: چشام به در سیا شد دوا زخمِ نمک سودُم نِیومد، مسلمونا دلُم می سوزه از داغ جِوونُم دلبَرُم رودُم نِیومد/ حامد عسگری

می دانست برخی دردشان دین است که هر چه می شد بر سر این دین می زدند، اگر هم اشتباهی می شد, اشتباه یکی یا چند نفر را سریع به گردن دین می اندازند و نمی دانند این دین تنها راه باقی مانده ی سعادت بشر است که می تواند انسان را به اوج شکوفایی و کمال برساند

آری, آدم معمولی بود اما کرامت انسانی خود را می دانست که مثل همه ی آدم های دیگر در هر کجای دنیا دوام آن را بر اوراق هستی ثبت کرده بودند و ارجاع می داد آن را به کاسه های داغ تر از آش خودشان

یاد گرفته بود اگر اشتباهی کرد جفت پاهایش را در یک کفش نکند، آن را اصلاح کند و بر اشتباه خود پافشاری نکند

یاد گرفته بود در بالا و پایین های طبیعی مسیر زندگی, خودش را نگیرد و نبازد و شهریارِ دلِ خویش باشد

آموخته بود برای رسیدن به خواسته هایش هدف وسیله را توجیه نمی کند

می دانست تاریکترین لحظه ی شب, نزدیکترین لحظه به سپیده دم و طلوع خورشید است

در این همهمه یک لحظه در میانه ی راه چیزی به یادش آمد و بغضش گرفت، به سرعت یاد ناله های اهل خیمه ی حسین(ع) و لحظه تصمیم‌ساز عباس(ع) در علقمه افتاد؛ با خود اندیشید: “آب مفتاحِ باب بود؛ شاید آب وقتی آ  ب شد که با خجالت از دو دست عباس(ع) ریخت

وسوسه ها خیلی زیاد شده بود، جمله ی جابر بن عبداللّه انصاری- نخستین زائر امام حسین(ع) در اربعین به یادش آمد که از رسول خدا(ص) آن را شنیده بود: “هر کس گروهى را دوست داشته باشد با آنان محشور مى شود و هر کس کارِ کسانى را دوست داشته باشد در کارشان شریک مى شود”

می دانست برخی اتفاقات در تاریخ اتفاق افتاده بودند تا در زمان های دیگر دوباره اتفاق نیفتند و انسان عجیب فراموش کار بود و او در مسیر زندگی خود برای خواب غفلت دیگر اصلا وقت نداشت

یاد گرفته بود وقتی خبری را در این بحبوحه ی رسانه ها شنید به آن بیندیشد و تمام جوانب موضوع را در نظر بگیر تا آب به آسیاب دشمن نریزد و در تصمیمات مهم احساساتی عمل نکند

می دانست از تاریخ درس نگیرد تکرار آن را باید ببیند؛ ممکن بود باد و ابر و باران های زیاد و شدیدِ مسیر زندگی و یاران آنها, از احساسات پاکش در جهت اهداف خودشان سوءاستفاده کنند چون کارشان را خوب بلد بودند، از آب گل‌آلود ماهی گرفتن را، داستان تکرار آندلس بود، پس باید حافظه ی تاریخی خود را با تکرار آموخته های مفید قوی نگه می داشت

دلش پشت مردم بود اما فتنه پیچیده بود، به اندیشه ها شبیخون زده بودند، مو دیده می شد اما در این تاریکی پیچش مو به سختی دیده می شد، تشخیص سخت شده بود، برخی دنبال مقصر بودند

یاد گرفته بود در موقعیت های مختلف و پیچیده ببیند الگوهای اصلی زندگی اش چه گفته اند و چه می گویند، اهمیت الگوها اینجا مشخص می شد: “هر تلاشی که در آن تحقیق و حقیقت جویی نیست بهره ای ندارد/ امام علی(ع)”

در مسیر، در بین یک دوراهی متوجه شد اصل را فراموش کند و مدام در فرعیات بپیچد راه دریای نورانی را گم می کند و نمی توان هم خدا را خواست و هم خرما را: “هر کس به بهای نارضایتی خدا مردم را راضی کند خداوند او را به مردم وامی گذارد/ امام حسین(ع)”

می دانست برخی هیچ منظوری ندارند اما مثل خودش دلشان می سوزد برای مردم و تشخیص درست سخت می شود؛ بسیاری نیاموخته بودند که در موقعیت های حساس چگونه باید تصمیم و موضع گرفت، آموزش نیاز اساسی این روزها و خیلی قبل ترها بود

می دانست هر کار حکمتی دارد و برداشت های سریع ممکن است درست نباشد و عدالت گاهی پیچیده است و به در نظر گرفتن المان های مختلفی بستگی دارد؛ “ذوالفقارِ علی‌ست کلام و دستت؛ گر به عدل کشی کلام و قلم خویش”

آرام آرام ابرها داشتند از میان می رفتند، باد و باران شدید کمتر شده بودند، کمی بعد بیشتر طبل رسوایی و ویرانی هایشان زده می شد

مذهب عشق بدون مرز بود، پس یاد گرفته بود بعد از این سفر, عشق و محبت خود را اگر واقعیست و تعصبی در آن نیست آن را فارغ از مرزها به درستی با همه تقسیم کند مثل همه ی کسانی که در راه کربلا از هر کجا با عشق به آنجا آمده بودند و هیچ تفاوتی بین هم قائل نبودند و این عطیه ای بسیار ارزشمند در این سفر بود

در این تاریکی که بر روز گسترده شده بود، سیاهی داشت می رفت، خورشید آرام آرام داشت همه جا را روشن می کرد، از هند و پاکستان تا حتی سامرست نیوجرسی در آن سمت دنیا، فقط باید کامل می تابید تا همه جا را روشن کند

می دانست همانطور که خودش باید امانتدار باشد، اگر هم امانت دست به دست چرخیده در آخر به دست صاحبش رسیده؛ بشر یکبار دیگر باید از این سرگشتگی نجات پیدا می کرد و از این بابت خدا را شاکر بود

نوری در قلبش روشن شده بود

به مقصدش نزدیک شده بود، قدم های بعدی‌اش را که بر می داشت، با حس عجیبی تپش های یک کهکشان نورانی را احساس می کرد

مرهم هایی شفابخش برای زخم هایش آمده بودند و او آنها را با اشک شوق نگاه می کرد و می خواند که پاداش ایمانی با اخلاص و دفاعی مقدس از ارزشی ناب بود

دلش قرص شده بود، دفاع مقدس هنوز هم ادامه داشت

با دریای نوری که جاری بود

با آموختن ها و دانستنی هایی که نباید آنها را فراموش کرد.

– – –

پی نوشت:

این داستان با الهام از مناسبت های تقویم و اتفاقاتی که در روزهای گذشته افتاده اند نوشته شده است.

۱۴۰۱/۷/۱

منبع:

مأموریت+/ مقالات محمد کارگر مزرعه ملا

 

کمپین"دست های مهربان" سایت مأموریت+.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *