از زمان تولد همیشه در سفری

آرامش
۱۳۹۸-۰۱-۲۳
در صحنه ی زندگی تماشاچی نباش
۱۳۹۸-۰۱-۲۳

از زمان تولد همیشه در سفری

چه چیز بهتر از اینکه بعد از یک کوهپیمایی و ماجراجویی هیجان انگیزِ سخت و شیرین، به خانه برگردم، یک چای دبش بریزم، در حالی که رفع خستگی می کنم و هنوز هیجان این کوهنوردی را همراه خود دارم، مقاله ی این هفته را برای شما کاربران عزیز مأموریت+ تکمیل کنم!؟

کمی از زیبایی ها و شگفتی های امروز تقدیم شما:


همیشه ترکیب “طبیعت، تاریخ و فناوری” برایم لذت بخش بوده است، هر سه ی اینها را با هم دوست دارم؛ نه می خواهم آنقدر به زندگی ماشینی و شهری روی بیاورم و نه زیاد با زندگی سنتی درگیر باشم و نه همیشه در طبیعت، اما داشتن هر سه را با هم می خواهم، یعنی یک نوع توازن و تعادل ظریف بین “طبیعت، سنت و مدرن” که در کنار هم هستند همیشه یکی از خواستنی ترین چیزهایی بود که در زندگیم می خواستم و خدا را شکر آنها را در کنار هم دارم؛ بودن در دلِ روستایی زیبا و اسرارآمیز که طبیعت زیبایی دارد و متصل بودن به اینترنتِ جهانی همیشه برایم جذاب بوده است و خواهد ماند، بالا رفتن از کوه هایی که بیش از ۲۰ هزار سال از سن آنها می گذارد و سپس برگشتن به خانه ای که در روستاست و آن را عجیب دوست دارم و متصل شدن به اینترنتی که بیش از ۵۰ سال از عمر آن نمی گذرد ولی بسیار کارآمد است برایم همیشه هیجان انگیز بوده است، چون با هم بودن آنها ترکیب فوق العاده ایست، انگار در هر دو زمان*گذشته و حال* و در هر دو محیط*طبیعت و خانه* در حال زندگی هستم.

جدا از مورد بالا، یکی دیگر از لذت بخش ترین چیزهایی که در زندگیم وجود دارد این است که آنچه که می آموزم را زندگی می کنم و همان را تا حد ممکن به زبان ساده تر برای آنها که به دنبال موفقیت و خوشبختی واقعی و ماندنی هستند شرح می دهم، چه در بخش های مختلف مأموریت+ و چه در کتاب هایی که نوشته ام و یا در حال تکمیل و نوشتن آنها هستم. زندگی و کارم با هم عجین شده اند،  دانشی که هر روز پیش رویم است کتاب های مدرسه ای نیستند که به اجبار باید آنها را بخوانم و بنویسم، بلکه آنها را با علاقه دنبال می کنم، چیزی که بر خلاف علاقه ام باشد را اصلا دنبال نمی کنم، اما از آن طرف آنقدر پیگیر موضوعات مهم هستم که پاسخِ سوالات مهمِ سخت ابعاد زندگی را ساعت ها و روزها کنکاش کنم و در نهایت بخش کوچک اما مهمی از آنها را برای شما عزیزان در مقالات و در بخش های دیگر مأموریت+ بنویسم و مابقی آنها را به کتاب های در حال نوشتن و یا بخش آموزشی اضافه کنم که برای خود دنیایی از مطالب مهم و حیاتی هستند برای داشتن یک زندگی موفق در تمام ابعاد زندگی*شخصی، خانوادگی، کاری، اجتماعی*.

آری، از زمان تولد همیشه در سفری و زندگی و رسیدن به موفقیت یک سفر است، مثل بالا رفتن از کوه می ماند که توقفی زیاد ندارد، پس از اینکه کمی خستگی در شد باید دوباره ادامه داد. کسی که موفقیت را می خواهد باید قله ی موفقیت را فتح کند، یعنی باید به اهداف، رویاها و آرزوهایش مخصوصا مأموریتش در زندگی برسد، وگرنه زندگی چه ارزشی دارد جز سپری نمودن روز و شب های تکراری؟. اصلا زندگی بدون هیجان، حرکت و ماجراجویی مگر ارزشی دارد؟. خداوند این جهانِ به این عظمت و زیبایی را خلق نموده تا ما در آن جریان داشته باشیم و از آن به نحو صحیح استفاده کنیم، بنابراین نگذار در این سفر دیگرانی که از زندگی چیزی متوجه نشده اند به تو دیکته کنند که: “زندگی خوب، یک مسیر تکراریست”.

تو از زمانی که متولد شده ای هر روز در سفر هستی، سفری که در آن می روی تا به قله ی موفقیت برسی، اهداف کوچک را در میانه ی راهِ قله فتح می کنی، حال ممکن است رسیدن به قله ی موفقیت چند ماه، چند سال و یا چند دهه زمان ببرد، اما مسئله ای نیست، شالوده ی زندگی همین است، یعنی در حرکت بودن و در نهایت رسیدن به اهداف، رویاها و آرزوها، یعنی رسیدن به قله ی موفقیت خواسته هایی که در زندگی داری، یعنی در این مسیر آشنایی با افراد مختلف، شهرهای مختلف و طبیعت جدید و بکر، زندگی در زمانِ حال و رفتن و رفتن و رفتن تا به بهترین چیزها برسی تا زمانی که عمر کفاف می دهد.

امیدوارم روزی که هر یک از ما به سن پیری رسیدیم برایمان حسرت نشود که: “ای کاش بیشتر سفر می کردم، ای کاش به شهرهای بیشتری می رفتم، ای کاش با مردم بیشتری ارتباط برقرار می کردم، ای کاش رویاها و اهدافم را فراموش نمی کردم، ای کاش کوه های بلندتری را فتح می کردم، ای کاش شجاعت بیشتری به خرج می دادم و از ساحل روزمرگی به دل اقیانوس زندگی میزدم، ای کاش انقدر اتوکشیده و حساس نبودم، ای کاش به معنای واقعی در زندگی جریان داشتم”.

“ته قلبِ همه ی انسان هایی که در زمان درست متوجه نشدند که زندگی یعنی چه و چطور باید آن را گذراند، حسرتی وجود دارد به نام زندگی نکردن که دیگر نمی شود هیچ کاری با آن کرد چون توانایی و قدرت قبل وجود ندارد”؛ در این سال ها چندین بار از پدرانی که در پارک ها هستند و بر روی صندلی ها می نشینند تا نظاره گر گذر عمرشان باشند، سوال هایی پرسیده ام تا ببینم نظرشان در مورد زندگی چیست؟. آیا با رسیدن به بازنشستگی همه چیز حل شده است، همه ی اتفاق های خوب دنیا افتاده است و یا نه؟. بیشتر آنها انگار مات و مبهوت بودند که: یعنی زندگی همین بود؟، تکیه بر عصا و منتظر حقوق بازنشستگی بودن!؟ و این شد گذر عمر و مابقی زندگی!؟، که آخرش چه شود؟. حالا نه پای سفر دارم و نه دل و دماغ انجام هیچ کار دیگری را، به قول معروف: آن زمان که دندان داشتم نان نداشتم و حالا که نان دارم دندان ندارم”.

بگذریم، امیدوارم عصاره ی آنچه باید از این مقاله متوجه شده باشی را گرفته باشی و از آن در زندگی زیبایت استفاده کنی.

در آخر، از این شعر زیبا و پُرمفهوم که نام شاعر آن دقیق مشخص نیست وام می گیرم تا حق مطلب موضوعاتی که مطرح شد به خوبی ادا شود:

شبِ آرامی بود

میروم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه!؟

مادرم سینی چایی در دست

گُل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم، تکه نانی آورد

آمد آنجا، لبِ پاشویه نشست

به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد به چشمانِ پذیرای دلم

پدرم دفترِ شعری آورد

تکیه بر پشتی داد، شعرِ زیبایی خواند

و مرا بُرد به آرامشِ زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی رازِ بزرگی ست که در ما جاری ست

زندگی فاصله ی آمدن و رفتنِ ماست

رودِ دنیا جاری ست

زندگی آبتنی کردن در این رود است

وقتِ رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

قصه ی آمدن و رفتن ما تکراری است

عده ای گریه کُنان می آیند

عده ای گرمِ تلاطم هایش

عده ای بغض به لب، قصدِ خروج

فرقِ ما، مدتِ این آب تنی ست

یا که شاید، روشِ غوطه وری

دستِ ما در کفِ این رود به دنبال چه می گردد، هیچ!

زندگی باورِ تبدیل زمان است در اندیشه ی عمر

زندگی جمعِ طپش های دل است

زندگی وزنِ نگاهی ست که در خاطره ها می ماند

زندگی بازی نافرجامی است

که تو انبوه کنی آنچه نمی باید برد

و فراموش شود آنچه که ره توشه ماست

شاید این حسرتِ بیهوده که در دل داری

شعله ی گرمی امید تو را خواهد کُشت

زندگی درکِ همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی ست که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی و نه در فردایی

ظرفِ امروز پُر از بودنِ توست

شاید این خنده که امروز دریغش کردی

آخرین فرصتِ همراهیِ با امید است

زندگی بندِ لطیفی است که بر گردنِ روح افتاده ست

زندگی فرصتِ همراهی تن با روح است

روح از جنس خدا

و تن این مرکبِ دنیایی از جنس فنا

زندگی یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک به جا می ماند

زندگی رخصتِ یک تجربه است

تا بدانند همه

تا تولد باقی ست

می توان گفت خدا امیدش

به رها گشتنِ انسان باقی است

زندگی سبزترین آیه در اندیشه ی برگ

زندگی خاطرِ دریایی یک قطره در آرامشِ رود

زندگی حسِ شکوفایی یک مزرعه در باورِ بذر

زندگی باورِ دریاست در اندیشه ی ماهی در تنگ

زندگی ترجمه ی روشنِ خاک است در آیینه ی عشق

زندگی فهمِ نفهمیدن هاست

زندگی سهمِ تو از این دنیاست

زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصتِ بازی این پنجره را دریابیم

در نبیندیم به نور

در نبندیم به آرامشِ پُر مهر نسیم

پرده از ساحتِ دل برگیریم

رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم

زندگی رسمِ پذیرایی از تقدیر است

سهمِ من هر چه که هست

من به اندازه ی این سهم نمی اندیشم

وزن خوشبختی من وزنِ رضایتمندیست

شاید این راز همان رمزِ کنار آمدن و سازشِ با تقدیر است

زندگی شاید

شعرِ پدرم بود که خواند

چای مادر که مرا گرم نمود

نانِ خواهر که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست که دریغش کردیم

زندگی زمزمه ی پاکِ حیات است میانِ دو سکوت

زندگی خاطره ی آمدن و رفتن ماست

لحظه ی آمدن و رفتن ما تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدرِ این خاطره را

دریابم

۱۳۹۸/۱/۲۳

منبع:

مأموریت+/ مقالات محمد کارگر مزرعه ملا

کمپین"دست های مهربان" سایت مأموریت+.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *