۲۹ روز با ماه عسل
۱۳۹۵-۰۶-۰۱
پنجمین سالگرد تأسیس اولین شرکت های مأموریت+ مبارک
۱۳۹۵-۰۶-۰۱

مرگ

مرگ:

مرگ یک حقیقت است که در زندگیم آن را خیلی وقت پیش پذیرفته ام.

من به خاطر اینکه در گذشته زیاد به سفر می رفتم و مسیر قشم- بندر عباس، یزد- تهران و بلعکس زیر پاهایم بود” ۲ بار در هفته”، با خودم خیلی در مورد این موضوع فکر می کردم، چون گاهی اوقات در جاده بندرعباس- یزد که مسیر خیلی خطرناکی است، “جاده ای دو طرفه و باریک که یادگار گذشته است”، بارها دیده ام که تصادف های وحشتناکی رخ داده است؛ برخورد ماشین های سنگین با هم، برخورد ماشین های سبک با ماشین های سنگین؛ چند بار هم نزدیک بود اتوبوسی که من در داخلش هستم به علت سبقت های خطرناک تصادف کند. یک بار هم که تازه صبح زود به بندرعباس رسیده بودم، دیدم تصادفی رخ داده و جنازه ای را داشتند در پلاستیکی سیاه می گذاشتند و زیبش را می کشیدند، اون لحظه به خودم گفتم: “خدا امروز رو بخیر کنه”. بر روی دریا هم گاهی دریا طوفانی بود و من مجبور بودم خودم را به “قشم” برسانم اما خدا را شکر به ناخداهای قایق اعتماد داشتم. به تازگی هم یکی از جوانان روستا که میشناختمش و کارمند اداره پست و مخابرات روستای اسلامیه بود، به خاطر بی احتیاطی برق او را گرفت و از دنیا رفت. مرگ او شُک عجیبی به مردم روستا وارد کرد؛ همسر و فرزند هم داشت، هیچ کس باورش نمی شد که او فوت کرده باشد، من هم همینطور، شاید در ماه یکی ۲ بار در اداره پست و مخابرات میدیدمش و او چند سال قبل سیم کشی تلفن دفتر مأموریت+ را انجام داده بود، جوان خوبی بود روحش شاد.

در فامیل هم مرگ پدر و مادر بزرگم و دیگر اقوام که سن بالایی داشتند را شنیده ام و آن لحظات خیلی لحظات عجیبی برایم بود؛ همچنین فوت پدر و مادر یکی از بهترین دوستانم در تهران که از نزدیک میشناختمشان.

در زندگی من مرگ نقش پُر رنگی دارد، جدا از تجربیاتی که در سفر در جاده و دریا داشتم، آن جوان روستایمان، اقوام سالخورده و پدر و مادر یکی از بهترین دوستانم، برای خودم هم ۳ بار پیش آمده که در یک قدمی مرگ بودم؛ یک بار قرار بود با یکی از دوستانم از یزد به تهران برویم اما به دلیل مسئله ای من نرفتم، بعد در اخبار شنیدم که اتوبوسی تصادف شدیدی کرده است، و خلاصه آن دوست من هم در آن اتوبوس بود و فوت کرد. ۲ بار هم به علت بیماری مرگ را در یک قدمیم دیدیم اما چون ایمان قوی دارم به معجزه های خدا و قدرت بالای روحی که در بدن انسان است بدون اینکه به دکتر بروم شفایم را از خدا گرفتم؛ شاید جالب باشد که بگویم من ۹ سال است که به دکتر نرفته ام یعنی از ۱۸ سالگی که آن هم برای زدن واکسن بود، که فکر کنم واکسن هپاتیت ب بود؛ در این ۹ سال فقط چند بار برای درست کردن دندان هایم به دندان پزشکی رفتم.

چند سال پیش هم یکی ۲ نفر از بچه های هم سن و سال با خودم در محلمان در تهران که میشناختمشان به علت بی احتیاتی فوت کردند و خبرش به گوشم رسیده است.

بیشتر اوقات هم در مسیر رفت و آمدم اعلامیه هایی که به در و دیوارها، پشت شیشه مغازه ها و اتومبیل ها چسبانده  شده اند را می خوانم: “چهل روز گذشت”، “مراسم ختم”، “یک سال گذشت”، “جوان ناکام” و…؛ همه این ها مرگ را به من گوشزد می کنند. هر موقع هم به دیدار اموات به قبرستان می روم به خودم می گویم: “دل بسته دنیا نشی محمد، آخرین مقصد همین جاست”. وقتی هر ۳ ثانیه یک نفر از دنیا میرود پس نباید دل بسته دنیا شد، یک روز هم نوبت من می رسه.

خلاصه همه این ها تلنگری بود و هست به من برای فکر کردن به مرگ. اگر بگویم از مرگ نمی ترسم دروغ گفته ام، مسئله اینه که برخی اوقات فراموشش می کنم، اما هر روز بهش فکر می کنم، مخصوصا موقع خواب با خودم می گویم که: “محمد، اگر امشب بخوابی و دیگه بیدار نشی چی میشه؟”؛ بعد روزی که گذرانده ام را با خودم مرور می کنم که هر روز با این دیدگاه بیدار شده ام که سعی کردم بهترین کارها رو انجام بدم که توی این امتحانی که خداوند در این دنیا داره از من می گیرد حداقل نمره قبولی رو بگیرم.

برخی اقات با خدا که تنها هستم اشک میریزم و از او می خواهم که سایه پدر و مادرم و خانواده ام را همچنان که هستند بالای سرم حفظ کند. وقتی فکر می کنم که اگر خدایی نکرده نباشند؛ واااای که فکر کردن به نبودشان هم برایم خیلی سخت است. خیلی برای سلامتیشان دعا می کنم؛ خدا را شکر تا الان که خدا جوابم را داده، امیدوارم که در آینده هم همینطور باشه. هیچ کس داغ عزیزی رو به دل نبینه مخصوصا اعضاء خانواده اش را.

مرگ مقصد آخره، مقصدی که همه ما روزی به آن میرسیم و جز خدا هیچ کس نمی دونه کی میرسه و در خانه مان را میزنه. برام خیلی جالب بود اگه میدونستم کی میاد سراغم، اون موقع به خوبی خودم رو آماده می کردم، اما بدیش به همینه، نمی دونی کی میاد اما تو “لوح محفوظ خدا” ثبت شده که مثلا: “محمدکارگر مزرعه ملا در این تاریخ، در این ساعت، در این مکان باید از دنیا بره”؛ هیچ برو برگردی هم توش نیست، نوشته شده؛ یک ثانیه عقب جلو نمیشه. نمی دانم در کدام برنامه بود که افرادی را نشان می دادند که از مرگ صد در صد جان سالم به در برده بودند، فکر کنم برنامه “ماه عسل” بود، دقیق یادم نیست؛ افراد از موقعیت هایی جان سالم به در برده بودن که واقعا باور نکردنی بود. همه اینها نشان دهنده اینه که اگر بدترین اتفاق هم برای ما بیفته و اگر هنوز اون لحظه ثبت شده در “لوح محفوظ خدا” نباشه، ما زنده می مونیم و بر عکسش هم هست.

چند وقت پیش برنامه ای را در گوشیم پیدا کردم که می شد با آن اعلامیه، سنگ قبر، پارچه نویس خود را درست کرد، من هم که حس کنجکاویم مثل همیشه گُل کرد بود، برای خودم درست کردم. وقتی قشنگ به آنها نگاه کردم و رفتم به عمق ماجرا احساس عجیبی بهم دست داد، البته تاریخش را زدم برای ۶۳ سال دیگر، یعنی ۹۰ سالگی، مصادف با روز تولدم؛ خُب نمیشه به زندگی نا امید بود امام علی (ع) هم گفته “بزرگترین گناه نا امیدی است” و قطعا در مقابلش امیدواری است. این جمله بسیار عمیق و پُرمفهوم امام علی (ع) را هم هیچ موقع فراموش نمی کنم که فرمودند: “برای دنیای خودت چنان عمل کن که گویا در دنیا تا عبد زندگی می کنی، و برای آخرت خودت چنان عمل کن که گویا همین فردا می میری”.

خوب این برداشت ها، تجربیات، دیدگاه ها به جای اینکه من رو نا امید کنه از زندگی، به من امید میده، چون به حکمت های خدا کاملا اعتقاد دارم. دیدن هر مرگ تلنگری بوده برای بیدار شدن و سریعتر زندگی کردنم و انجام دادن کاری که به من سپرده شده و باید انجام بشه، منظورم مأموریتمه. پذیرش مرگ به ما کمک می کنه بهترین باشیم، مهربون تر باشیم، عاشق تر باشیم، فکر نکینم با یک مشکلی همه چی به پایان رسیده؛ مرگ به ما کمک می کنه کیفیت زندگی کردنمون بهتر بشه. “استیو جابز” به “جان اسکالی”، مدیرعامل پیشین شرکت “اپل”، در زمینهٔ کوتاهی عمر گفته بود: “همه ما برای مدت کوتاهی در این دنیا زندگی می کنیم و احتمالا فقط فرصت این را داریم که کارهای بزرگ کمی را به نحو احسن انجام دهیم. هیچ کدام از ما نمی دانیم تا کی در این دنیا خواهیم بود، من هم نمی دانم، اما احساس می کنم خیلی از این کارها را زمانی انجام خواهم داد که جوان هستم”. حقیقتا من هم دیدگاه استیو جابز را دارم.

داستان زدن اعلامیه اشتباه “آلفرد نوبل” را هم، هر چند وقط یک بار برای خودم مرور می کنم، که چطور یک اشتباه در نام او به جای برادرش تمام دیدگاه او را نسبت به کارهایی که انجام داده بود عوض می کند و جایزه نوبل به وجود می آید.

به تازگی نیز با یکی از دوستانم در مورد موضوع مرگ و زندگی هم صحبت شدیم؛ او هم جهان بینی من را داشت، می گفت: “آدم باید مأموریتشو تو این دنیا انجام بده و بره، یک کار مفیدی انجام بده برای دیگران، تأثیرگذار باشه؛ این دنیایی که هیچی شو با خودش به اون دنیا نمی بره، چرا آدم الکی دوندگی کنه برای چیزهایی که قراره همه رو یک روز بزاره و بروه؟”. بله، انجام آن کار با ارزش در این دنیا از همه مهم تره یعنی انجام مأموریتمان در زندگی؛ آن کاری که خداوند هر یک از ما را برای انجام آن کار به این دنیا فرستاده، حالا ممکنه هر چیزی باشه: پزشک شدن، مخترع شدن، کارآفرین شدن، نویسنده شدن، نقاش شدن، ورزشکار شدن و…

اصلا زندگی یک گذرگاه است به سمت دنیای دیگر، من واقعا به این موضوع کاملا اعتقاد دارم؛ همه ما برای امتحان شدن به دنیا اومدیم، امتحانی که تا لحظه مرگ باید در آن شرکت کنیم. چیزی که مهمه اینه که خدا به آدم عمر با عزت بده. هر کسی هم بعد از این امتحان یه نمره ای می گیره، اگر ۲۰ بشه یا ۱۹ یا ۱۸ یا…. میره بهشت، اگر تک بشه میره جهنم؛ البته این دیگه بستگی به کرم خدا داره، اونه که میبخشه یا نه؛ در کُل این امتحان داره برای همه ما برگزار میشه.

مرگ یک هدیه بسیار با ارزش است، چون با بودنش وقتی در این جهان تمام می شویم دنیای دیگری پیش روی ماست که این بار تا همیشه هست، مثل جهانی که الان در آن هستیم تاریخ انقضاء ندارد؛ آنجا فقط بهترین هاست، البته در بهشت نه در جهنم. این دنیا محل امتحان ماست، اگر در این امتحان قبول شویم پاداشش بهشت است و اگر نه جهنم؛ پس مرگ و فکر کردن به آن به ما کمک می کند تا خوب زندگی کنیم، به کسی بد نکنیم، ارزش های انسانی را بی ارزش نکنیم، تا کم کم به آن پله نزدیک تر شویم و با آغوش باز آن را در آغوش بگیریم.

مطالبی که در بالا گفته شد و آنها را نوشتم شعار نیست، به همه آنها اعتقاد دارم، البته اینها تجربیات و نظرات منه در مورد پدیده ای زیبا به نام “مرگ” و خوشحالم که وجود دارد چون با بودنش به ما کمک میکنه بهتر و سریع تر زندگی کنیم.

۱۳۹۴/۴/۲۵

منبع:

مأموریت+/ مقالات محمد کارگر مزرعه ملا

کمپین"دست های مهربان" سایت مأموریت+.

دیدگاهتان را بنویسید