اما این بدان معنا نیست که
۱۳۹۶-۱۰-۱۵
انعکاس افکار
۱۳۹۶-۱۰-۲۹

جزیره

هیجان انگیز است موضوع مقاله ات جزیره باشد و در جزیره باشی، این تلاقی برایم بسیار فلسفه انگیز است و حس خوبی نسبت به آن دارم. سلام عزیزان، روزهایی از هفته ای که گذشت در بندرعباس و جزیره قشم بودم و هم اکنون نیز در جزیره هستم. شب است و آرامشی عجیب که همیشه آن را در قشم پیدا می کنم؛ البته در روستای لافتِ بی نظیر هستم، جایی که خاطرات بسیار خوبی از آن دارم، در این جزیره دور افتاده از خشکی که خواسته است خودش باشد.

و اما بعد: در مقاله”بزرگی و کوچکی” اشاره ای به مقاله “جزیره” شد و این هفته آن برای شما تکمیل کردم؛ امیدوارم با دقت آن را مطالعه کنید و از آن به بهترین شکل در زندگیتان استفاده کنید.

وقتی در انجام مأموریت خود در زندگی به درجه استادی نزدیک شوی، تنهایی هایت بیشتر می شوند، مانند جزیره ای می شوی که در میان انبوهی از آب زندگی می کنی، دور از هیاهوی خشکی و  دریا. می دانی چرا؟ چون تو جهان خودت را داری و درک جهان تو برای دیگران کمی سخت است؛ خودت هم آنقدر حوصله نداری که دم به دم آن را برای دیگران توضیح دهی، می دانی متوجه نمی شوند. اصلا برای این کار به دنیا نیامده ای که خودت و جهانی که داری را برای دیگران توجیه کنی؛ تو آمده ای که جهان خودت را خلق کنی و تأثیرگذار باشی، حال در مسیر این خلق و تأثیرگذاری برخی تو را می فهمند که این کافیست و وارد جزیره تو می شوند و با عشق در آن زندگی می کنند، چون جهان تو را می فهمند و تو با آغوش باز آنها را می پذیری و با عشق به آنها زندگیت را با آنها تقسیم می کنی.

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند؛ وان که این کار ندانست در انکار بماند/ حافظ

می دانی عزیز!، بهترین ها خود را در هیاهوها مدفون نمی کنن، آنها بی نظیرند، آنها سبک خودشان را دارند، زیر بهمن انتقاداته غیرمنصفانه هستند، درک نمی شوند، مرموز به نظر می رسند، اما شاهکارها خلق می کنند و نسل بشر را به پیش می رانند؛ بند بازان حرفه ای هستند و آنچنان بر روی مرز بین حق و باطل حرکت می کنند که افراطی ها و تفریطی ها آنها را اینوری یا آنوری می بینند.

ما خیل بندگانیم ما را تو می‌شناسی؛ هر چند بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

ویرانه‌ئیم و در دل گنجی ز راز داریم؛ با آنکه بی‌نشانیم ما را تو می‌شناسی

با هر کسی نگوییم راز خموشی خویش؛ بیگانه با کسانیم ما را تو می‌شناسی

آیینه‌ایم و هرچند لب بسته‌ایم از خلق؛ بس رازها که دانیم ما را تو می‌شناسی

از قیل و قال بستند گوش و زبان ما را؛ فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی

از ظن خویش هرکس، از ما فسانه‌ها گفت؛ چون نای بی‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

در ما صفای طفلی نفْسُرد از هیاهو؛ گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی

آیینه‌سان برابر گوییم هرچه گوییم؛ یک‌رو و یک‌زبانیم ما را تو می‌شناسی

خط نگه نویسد حال درون ما را؛ در چشم خود نهانیم ما را تو می‌شناسی

لب بسته چون حکیمان، سرخوش چو کودکانیم؛ هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی

با درد و صافِ گیتی گه سرخوشی است گه غم؛ ما دُرد غم کشانیم ما را تو می‌شناسی

از وادی خموشی راهی به نیک‌روزی است؛ ما روزبه از آنیم ما را تو می‌شناسی

کس راز غیر از ما نشنید بس امینیم؛ بهر کسان امانیم ما را تو می‌شناسی/ مقام معظم رهبری

وقتی در انجام مأموریتت به درجه استادی نزدیک شوی، ممکن است در میان اقوام و خانواده، در اجتماع، در مهمانی ها، در میان جمع همکارانت در محیط کار و یا با دوستانت باشی، اما اینها تنها ساعت هایی هستند؛ تو نمی توانی برای همیشه در جمع باشی چون دنیای درونی ات تو را رها نمی کند و تو را به سمت خودش می کشاند، دنیایی که منتظر است هر لحظه بخشی از آن را به واقعیت تبدیل کنی و این روند در تصویر زیر برای تو نیز هر دفعه برای خلق چیزی تازه اتفاق می افتد:

و به قول این متن منتسب به جبران خلیل جبران: “قلب شما در سکوت و آرامش به اسرار روزها و شب ها شناخت می یابد، اما گوش هایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر قلب هایتان فرود می آید، بشنوند”.

می دانی کدام قسمت از کار این پروانه از همه قشنگ تر است!؟؛ آنجایی که در پیله ی خود می رود و آنهایی که سطحی نگر هستند فکر می کنند کارش تمام است، با ترحم می گویند: “بیچاره خودش، خودش را کُشت، وضعش از آنچه که قبلا بود هم بدتر شد؛ من اگر جای او بودم حاظر بودم همان کرم بمانم تا اینکه خودم را به کُشتن دهم”.

سطحی نگران نمی دانند آن کرمی که به ظاهر در پیله خود، مُرده به نظر می رسد، در سکوت در حال طی کردن فرایندی است تا به چیزی شکوهمندتر از قبل تبدیل شود، چون دنیایِ درونیش به او می گوید: “این تمام آن چیزی نیست که من هستم، بلکه می توانم بهتر از این نیز باشم”؛ بنابراین دست به کار می شود، به دور از هیاهو، مشغول انجام کاری می شود که باید برای رشد خود آن کار را انجام دهد، حتی اگر همه دنیا به او بگویند: “تو دیوانه ای، این کار را نکن”، اما او به ندای قلبش گوش می دهد و آن کار را انجام می دهد و بعد از مدتی معجزه اتفاق می افتد و علم نامش را می گذارد: “فرایندی طبیعی برای رشد”.

همچنین مقاله جزیره نیز در تنهایی، در طول ساعت ها و روزها نوشته شد است.

سال ها گر چه که در پیله بمانَد غزلم؛ صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد/ علی اصغر داوری

جزیره بودن تو در مسیر انجام مأموریتت و هر بار تبدیل شدن به چیزی باشکوه تر برای رشد تو لازم است؛ این ۲ فرایند را انسان های موفق که تأثیرات عمیقی را در دنیا گذاشته اند بارها تجربه کرده اند.

مثال چه کسانی؟

رسول خدا(ص) و تمام پیامبران و بزرگان دین، در تنهایی با خداوند به رازونیاز مشغول می شدند. باید پای صحبت “شهید مرتضی مطهری” نشست تا متوجه شد چرا آنها اینگونه بودند: “پیغمبر فقیر بود، از خودش نداشت، یعنی به اصطلاح یک سرمایه ‏دار نبود. هم یتیم بود، هم فقیر و هم تنها. یتیم بود، خوب معلوم است، بلکه به قول نصاب لطیم هم بود یعنی پدر و مادر هر دو از سرش رفته بودند. فقیر بود، برای اینکه یک شخص سرمایه داری نبود، خودش شخصاً کار می‏ کرد و زندگی می‏ نمود و تنها بود. وقتی انسان روحی پیدا می‏ کند و به مرحله‏ ای از فکر و اُفق فکری و احساسات روحی و معنویات می‏ رسد که خواه ناخواه دیگر با مردم زمانش تجانس ندارد، تنها می ‏ماند. تنهایی روحی از تنهایی جسمی صد درجه بدتر است. اگرچه این مثال خیلی رسا نیست، ولی مطلب را روشن می‏ کند: شما یک عالم بسیار عالم و بسیار با ایمانی را در میان مردمی جاهل و بی‏ ایمان قرار بدهید، ولو آن افراد پدر و مادر و برادران و اقوام نزدیکش باشند، او تنهاست؛ یعنی پیوند جسمانی نمی ‏تواند او را با اینها پیوند بدهد. او از نظر روحی در یک اُفق زندگی می‏ کند و اینها در اُفق دیگری. گفت: چندان که نادان را از دانا وحشت است، دانا را صد چندان از نادان نفرت است. پیغمبر اکرم در میان قوم خودش تنها بود، همفکر نداشت. بعد از سی سالگی در حالی که خودش با خدیجه زندگی و عائله تشکیل داده است، کودکی را در دو سالگی از پدرش می ‏گیرد و به خانه خودش می‏ آورد. کودک، علی بن ابیطالب است. تا وقتی که به رسالت مبعوث می ‏شود و تنهایی ‏اش با مصاحبت وحی الهی تقریباً از بین می‏ رود، یعنی تا حدود دوازده سالگی این کودک، مصاحب و همراهش فقط این کودک است؛ یعنی در میان همه مردم مکه کسی که لیاقت همفکری و همروحی و هم اُفقی او را داشته باشد، غیر از این کودک نیست. خود علی علیه السلام نقل می‏ کند که من بچه بودم، پیغمبر وقتی به صحرا می‏ رفت مرا روی دوش خود سوار می‏ کرد و می ‏برد. در بیست و پنج سالگی، معناً خدیجه از او خواستگاری می‏ کند. البته مرد باید خواستگاری کند ولی این زن شیفته خلق و خوی و معنویت و زیبایی و همه چیز حضرت رسول است؛ خودش افرادی را تحریک می‏ کند که این جوان را وادار کنید که بیاید از من خواستگاری کند. می‏ آیند، می ‏فرماید: آخر من چیزی ندارم. خلاصه به او می‏ گویند تو غصه این چیزها را نخور و به او می ‏فهمانند که خدیجه ‏ای که تو می‏ گویی اشراف و اعیان و رجال و شخصیت ها از او خواستگاری کرده ‏اند و حاضر نشده است، خودش می ‏خواهد. تا بالأخره داستان خواستگاری و ازدواج رُخ می ‏دهد. عجیب این است: حالا که همسر یک زن بازرگان و ثروتمند شده است، دیگر دنبال کار بازرگانی نمی‏ رود. تازه دوره وحدت یعنی دوره انزوا، دوره خلوت، دوره تحنّف و دوره عبادتش شروع می‏ شود. آن حالت تنهایی یعنی آن فاصله روحی‏ ای که او با قوم خودش پیدا کرده است، روز به روز زیادتر می ‏شود. دیگر این مکه و اجتماع مکه، گویی روحش را می ‏خورد. حرکت می‏ کند، تنها در کوه های اطراف مکه‏ راه می‏ رود، تفکر و تدبر می‏ کند. خدا می ‏داند که چه عالمی دارد، ما که نمی‏ توانیم بفهمیم. در همین وقت است که غیر از آن کودک یعنی علی علیه السلام کس دیگر همراه و مصاحب او نیست. ماه رمضان که می ‏شود، در یکی از همین کوه های اطراف مکه که در شمال شرقی این شهر است و از سلسله کوه های مکه مجزا و مخروطی شکل است به نام کوه “حرا” که بعد از آن دوره آن را جبل النور “کوه نور” نامیدند، خلوت می‏ گزیند. ماه رمضان که می ‏شود اصلًا به کُلی مکه را رها می‏ کند و حتی از خدیجه هم دوری می‏ گزیند. یک توشه خیلی مختصر، آبی، نانی با خودش بر می‏ دارد و به کوه حرا می ‏رود و ظاهراً خدیجه هر چند روز یک مرتبه کسی را می ‏فرستاد تا مقداری آب و نان برایش ببرد. تمام این ماه را به تنهایی در خلوت می‏ گذراند. البته گاهی فقط علی علیه السلام در آنجا حضور داشته و شاید همیشه علی علیه السلام بوده است؛ این را من الآن نمی ‏دانم. قدر مسلّم این است که گاهی علی علیه السلام بوده است، چون می ‏فرماید: آن ساعتی که وحی نزول پیدا کرد من آنجا بودم. از آن کوه پایین نمی‏ آمد و در آنجا خدای خودش را عبادت می‏ کرد. اینکه چگونه تفکر می‏ کرد، چگونه به خدای خودش عشق می ‏ورزید و چه عوالمی را در آنجا طی می‏ کرد، برای ما قابل تصور نیست. علی علیه السلام در این وقت بچه‏ ای است حداکثر دوازده ساله. در آن ساعتی که بر پیغمبر اکرم وحی نازل می‏ شود، او آنجا حاضر است. پیغمبر یک عالم دیگری را دارد طی می ‏کند. هزارها مثل ما اگر در آنجا می ‏بودند، چیزی را در اطراف خود احساس نمی‏ کردند، ولی علی علیه السلام یک دگرگونی هایی را احساس می‏ کند و…”.

امام علی(ع) نیز جزیره ای بود تنها، که به جز عده ای محدود، گوشه ای از حرف های او را متوجه نمی شدند و او با چاه درددل می کرد و اسرار خود را می گفت و رسول خدا(ص) فرمود: “یا علی!، هیچکس خدا را نشناخت جُز من و تو و هیچکس مرا نشناخت جُز خدا و تو و هیچکس تو را نشناخت جُز خدا و من”.

حافظ، سعدی، مولانا و دیگر شاعران بزرگ برای گفتن شعرهایشان در تنهایی می سرودند، تا آنجا که تنهایی داد حافظ را هم در می آورد: ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی؛ دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی/ حافظ

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی؛ دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی/ حافظ

قطعا همدمی که حافظ آن را از خدا می طلبد همچون امام علی(ع) است برای رسول خدا(ص)، نه هر همدمی و چه بسا خودِ خداوند را به همدمی با خود دعوت می کند.

مرا و یاد تو بگذار و کُنج تنهایی؛ که هر که با تو به خلوت بود نه تنهاییست/ سعدی

سعدی نیز یاد خدا و کُنج تنهایی را از او می خواهد و توضیح می دهد هر که با خدا باشد تنها نیست.

ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد؛ ترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست/ سعدی

سعدی تا آنجا پیش می رود که مشخص می کند تنهایی او با خدا امری همیشگی بوده است.

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی؛ درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی/ مولانا

مولانا نیز مشخص است که شمس تبریزی را به جزیره اش دعوت می کند تا او را از تنهایی بیرون بیاورد و بیش از پیش او را به عالم بالا متصل کند.

صائب تبریزی نیز گله ای از تنهایی ندارد:

دل رم کرده ندارد گله از تنهایی؛ که به وحشت زدگان دامن صحراست بهشت/ صائب تبریزی

نقاشان بزرگ در تنهایی، در جزیره های خود آثار خود را خلق می کردند؛ مجسمه سازان و هنرمندان بزرگ نیز همینطور.

“شهربانو، سهیلا و الهه منصوریان” که در رشته ووشو قهرمان آسیا و جهان شده‌اند، سه خواهر ورزشکار هستند که در جزیره ی خود در سخت ترین شرایط، با کمترین امکانات، تمرینات ورزشی را انجام می دادند و در نهایت از صِفر تا سَکوی قهرمانی جهان بالا رفتند؛ همچنین فیلمی از آنها ساخته شد که برنده بهترین فیلم از “دهمین جشنواره سینمای حقیقت” شد.

“برادران رایت” اولین هواپیمای قابل کنترل موتوردار و سنگین تر از هوا را به بشر و نثل آینده تقدیم کردند که کنترل آن کاملاً در دست خلبان بود و بخاطر ابداع اولین روش منطقی برای هدایت هواپیما شُهرت پیدا نمودند. آنها برای تحقُق این رویا که به اختراع ختم شد، سال ها در جزیره ی خود در تنهایی بر روی وسایل نقلیه مشابه قبل از نخستین پروازشان مانند گلایدرها و همچنین ساخت هواپیمای خود کار می کردند.

“الکساندر گراهام بل” مدت های زیاد در تنهایی بر روی اختراع تلفن کار می کرد و وقتی متوجه شد اختراعش امکان پذیر است دست به کار شد تا با همکاری دیگران آن را بسازد و این مهم اتفاق افتاد.

“گوتلیب دایملر” تصمیم داشت یک گاری را بدون اسب به حرکت در آورد. او اولین موتور با سوخت بنزین را با همکاری “ویلهلم مایباخ” ابداع کرد و در نهایت با تلاش های زیاد اولین خودروی چهار محوره، در تاریخ وارد بازار شد. درباره ی دایملر گفته شده است: “کودکی منزوی بود و در دوران جوانی مردی ساکت و سربه زیر به نظر می رسید”؛ زمانی که در کارگاه خود سرگرم کار می‌شد برای این‌که کسی مزاحمش نشود پرده‌ای تیره به پنجره می‌زد و در را به روی خود قفل می‌کرد و با شریک خود مایباخ مشغول کار و تحقیق می‌شد اما از شر همسایه‌های کنجکاو در امان نبود.

“لودویگ فان بتهوون” یکی از موسیقی‌دانان برجستهٔ آلمانی می باشد که آثار ناب خود را در تنهایی خلق می کرد. در دوران میانی زندگی وی، آثار بسیار برجسته‌ای که درون مایه اکثر آنها شجاعت، نبرد و ستیز است شکل گرفتند؛ این آثار بزرگ‌ترین و مشهورترین آثار موسیقی کلاسیک را شامل می‌شود. درباره بتهون گفته شده: “شخصیت بسیار مرموزی داشت و برای اطرافیانش به‌مانند یک راز باقی ماند”.

“گریگوری یاکولویچ پرلمان” ریاضیدانی روسی است که به دلیل اثبات “حدس پوانکاره”، مسئله‌ای که یک قرن ذهن بسیاری از ریاضیدانان را به خود مشغول کرده بود، برنده مدال فیلدز در سال ۲۰۰۶ شد که عالی‌ترین جایزه در زمینهٔ ریاضیات است. در ۲۲ دسامبر ۲۰۰۶، مجله علمی “ساینس” اثبات حدس پوانکاره را به عنوان تحول علمی سال به رسمیت شناخت که نخستین باری بود که چنین تحولی در زمینه ریاضی رُخ می‌داد. این نابغه بزرگترین افتخار دنیایِ ریاضیِ جهان را کسب کرد اما از پذیرش این جایزه سر باز زد و گفت: “من به پول یا شُهرت علاقه‌ای ندارم؛ نمی‌خواهم مثل یک حیوان در باغ وحش به نمایش گذاشته شوم”. “جان بال”، رئیس مرکز جهانی ریاضیدانان، گفت که وی شخصاً از پرلمان خواسته بود تا این جایزه را ببرد، اما پرلمان به او گفته که از آنجایی که خودش را جزو جامعه ریاضیدانان جهانی نمی‌داند و احساس تک‌افتادگی می‌کند این جایزه را نمی‌پذیرد.

و و و

این بُعد از زندگی افراد موفق که تحولات عظیمی را سبب شده اند یا می شوند را کمتر کسی مورد بررسی قرار می دهد، اما واقعا مهم است، چرا که افراد موفق قبل از رسیدن به اوج موفقیت خود، با خیلی از راز و رمزهای موفقیت آشنا بودند که برای افراد هم زمان خودشان قابل درک نبوده است و نیست، به جز عده ای محدود.

غلام همت آن رند آفیت سوزم؛ که در گدا صفتی کیمیاگری داند/ حافظ

شاید افرادی که در بالا مثال زده شدند، در زمان خودشان طرفداران زیادی نداشته اند، اما اکنون طرفداران میلیونی و جهانی دارند، چه پیامبران، چه شاعران، چه مخترعان و…

البته نمی خواهم کار گروهی را منکر شوم، اما این مهم است که آن خلق، در آغاز، در تنهایی صورت می گیرد و بعد، دیگران برای اجرا و گسترش آن با تو همکاری می کنند؛ همانطور که رسول خدا(ص) فرموده است: “دست خدا به همراه جماعت است”.

هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست؛ نه هر که سر بتراشد قلندری داند/ حافظ

عده ای به این صفت مغرور بودن، خودخواهی و منزوی بودن می گویند، اما اگر عمیقن موضوع را بررسی کنیم متوجه می شویم واقعا اینگونه نیست؛ جزیره بودن بهای خود بودن است، بهایی که یعنی: “نمی خواهیم مثل دیگران باشیم، چون می دانیم خداوند هر یک از ما را بی نظیر آفریده است و هر یک از ما می خواهیم خودمان باشیم، نه اینکه کپی برابر با اصل شخص دیگری باشیم”.

کس چو حافظ نگشاد از رُخ اندیشه نقاب؛ تا سر زلف سخن را به قلم شانه نزد/ حافظ

چرا افراد سطحی نگر از تنهایی فرار می کنند؟

چون توان تفکر مستقل را ندارند، فکر می کنند همیشه ی خدا، باید در جمع باشند و درگیر همهمه هایی شوند که همه درگیر آنها هستند؛ تقلید کنند از دیگران و تقلید کورکورانه یکی از بیماری های عصر ماست، غافل از اینکه رسول خدا(ص) فرمود: “یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است” و امام علی(ع) نیز که فرمود: “اگر در عظمت قدرت الهى مى‏ اندیشیدند و همچنین در فراوانى نعمت‏ هاى حق تأمّل مى ‏کردند، به راه راست برگشته و از عذاب سوزان مى‏ ترسیدند؛ ولى چه باید کرد که دل‏ ها مریض و چشم‏ ها معیوب گشته و از دیدن و درک کردن حقایق بازمانده ‏اند”

ز گفت و گوی عوام احتراز می‌کردم؛ کز این سپس بنشینم به کُنج تنهایی/ سعدی

شوی چون رهبران این جزیره؛ ممان مانند بُز در این خطیره/ عطار

برخی افراد دیگر نیز گفته اند:

همواره تنهایی توانایی به بار می آورد. هیچ دوستی بهتر از تنهایی، برای اهل اندیشه نیست/ حکیم اُرد بزرگ.

آنچه را آفریده ام، فقط ثمره تنهایی است/ فرانتس کافکا

بهترین چیزها در زندگی زمانی روی می‌دهند که تو تنها هستی/ اگنس مارتین

معاشرت بر دانایی می افزاید ولی تنهایی مکتب نبوغ است/ گیبون

نیست در مذهب من هیچ به از تنهایی؛ گر بسی بنگرم و مسئله برگردانم/ عطار

همچنین تحقیقی که روی نوجوانان خلاق و باهوش انجام شده است نشان می دهد، با استعدادترین نوجوانان کسانی هستند که تنهایی خود را خیلی دوست دارند.

خلوتیان گریخته نقل سکوت ریخته؛ ز آنک سکوت مست را هست قوی وقایتی

چند خموش می‌کنم سوی سکوت می‌روم؛ هوش مرا به رغم من ناطق راز می‌کنی/ مولانا

چرا جزیره بودن و تنهایی با خود باعث می شود انسان از نظر روحی و فکری رشد کند و هر دفعه، به مرور زمان چیزی های جدیدی خلق شوند؟

زیرا در تنهایی، تو در کهکشان فکرت در حال تفکری و برای بسط دادن مفید این تفکرات به یکدیگر نیاز به تمرکز داری و تمرکز در تنهایی امکان پذیر است؛ همچنین در تنهایی به تو الهام می شود که چه باید کنی و خلاقیت خود را نیز بروز می دهی؛ البته نباید فراموش کرد که زیربنای این تنهایی مفید و ثمربخش باید علم و آگاهی باشد، علم و آگاهی مفید و ارزشمند که تو را رهنمود می کند برای تبدیل شدن به چیزی با شکوه تر از قبل و برای رسیدن به این مهم به جزیره بود خود محتاجی.

دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم؛ خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم

خرقه‌پوشان صوامع را دو تایی چاک شد؛ چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم/ سعدی

گاهی هوای فکرهای بیرون مسموم است و نمی توان از جزیره خود بیرون آمد؛ باورها و بینش های منفی، خرافات و شایعات بی پایه و اساس و خیلی چیزهای دیگر که ممکن است از طرف بداندیشانِ کج اندیش خواه ناخواه به فکر ما نیز وارد شوند. “دیرگاهی است که دریافته‌ام هرکس بخواهد زندگی آرام داشته باشد ناچار است که تنها زندگی کند و پنجره‌های اتاقش را سخت و محکم ببندد تا هوای اجتماعات به آن داخل نشود/ گوستاو فلوبر”.

چو گردابست دریا از پس و پیش؛ مرو بیرون زمنزل ای دل ریش

جزیره داری و منزل همین است؛ ترا منزل ترا عین الیقین است/ عطار

عطار گریزان است از صحبت نا اهلان؛ گر عین عیان خواهید از خلق بپرهیزید/ عطار

بله دوستان، اینگونه است. این هفته در سایت مأموریت+ و در این مقاله از رازی مهم پرده برداشته شد. امیدوارم انصاف را در این مورد رعایت کنیم و در حد جزیره بودن خود نیز تعادل به خرج دهیم و همچنین فکر نکنیم هر کسی که تنهاست نیازمند همدمی نیست و از آن طرف نیز فکر نکنیم هر کس تنهاست منزوی می باشد.

گر کرده‌ای تجارت هندوستان عشق؛ دانی که: ما متاع کدامین جزیره‌ایم؟/ اوحدی

جزیره بودن تو در انجام مأموریتت در زندگی به تو کمک می کند، حواشی بی مورد را کنار بزنی و تنها و سپس با ناب ترین انسان ها که به جزیره تو پا می گذارند و یا تو به جزیره ی آنها پا می گذاری مشغول انجام کاری شوی که برای انجام آن کار به این دنیا آمده ای، یعنی انجام مأموریتت در زندگی.

جزیره دانم این دنیا از آن بحر؛ که افتادست اینجا بر سر قفر

همه اندر جزیره چون درآئیم؛ یکی نقشی از این دنیا نمائیم/ عطار

پس عزیران، از جزیره بودن خود و همچنین از تنهایی های مفیدتان به درستی استفاده کنید، بر روی شناخت خود و کاری که می خواهید انجام دهید تحقیق و فکر کنید و سعی کنید چیزی را به مردم و دنیا عرضه کنید که تاکنون کسی آن را خلق نکرده است و این کار امکان پذیر است، چرا که خداوند در قرآن کریم فرموده است: “*و ما که خدای جهانیم* هر کس را بخواهیم به مراتب بلند می‌رسانیم و*تا مردم بدانند که* فوق هر دانشمندی دانشمندتری وجود دارد/ یوسف – ۷۶.

چه کسی می داند، که تو در پیله ی تنهایی خود، تنهایی؟

چه کسی می داند، که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟

پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی/ سهراب سپهری

۱۳۹۶/۱۰/۲۲

منبع:

مأموریت+/ مقالات محمد کارگر مزرعه ملا

برخی منابع استفاده شده:

بنیاد علمی و فرهنگی استاد شهید علامه مرتضی مطهری(ره)

گنجور

ویکی پدیا

کمپین"دست های مهربان" سایت مأموریت+.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *