سی نما از هفته ای که گذشت

روشنایی اندیشه
1401-06-25
دریای نور
1401-06-25

سی نما از هفته ای که گذشت

نزدیک به دو هفته ای ست که خواهر از تهران آمده و روزها را با هم می گذرانیم، خودم هم این هفته مشغول کارهای روی هم رفته ام هستم

شنبه: سمت غروب یکی از دوستان که راهی کربلاست برای خداحافظی می آید

مثل روزهای قبل, برخی ساعت ها با خواهر و خواهرزاده هم صحبت می شویم، سید است و احترامش واجب، دنیای خودش را دارد

دوشنبه بعد از ظهر برای رفتن به خانه ی آن یکی خواهر هماهنگ می کنند و می روند. عجیب به این تنهایی نیاز داشتم. چند ساعتی بعد شب هنگام شماره ای که نمی‌شناسمش تلفن را به صدا در می آورد. پیش‌شماره برای جنوب است. جواب می دهم، حال و احوال، درست بجا نمیارمش. بعد متوجه می شوم یکی از اقوام دور یکی از دوستان عزیز در قشم است. چند سال پیش یک بار با هم آمده بودند اینجا. نامش شعیب است. می گوید: “شیراز است و برای دکتر پدر خانمش*حاج حسین* می خواهند به یزد بیایند و فردا به یزد می رسند و…”، می گویم: “هستم و…”

در ذهنم مرور می کنم حالا که مهمان می خواهد بیاید چه کارهایی انجام دهم؛ در هنگام مرتب کردن خانه, ذهن مرتبط کننده ام در این گیرودار یاد شعری از حافظ می اندازدم…

شب است و تنهایی و خلوت با خدا، این هفته برایم خیلی عجیب شده، انگار توان فکری ام خیلی تحلیل رفته، حال عجیبی دارم و شاید این چند ساعت تنها خلوت شب این هفته باشد: قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد/ فاضل نظری

سه شنبه صبح زود شعیب دو بار تماس گرفته بود و خواب بودم، وقتی بیدار شدم گوشی را هم هنگام بیداری نگاه نکرده بودم که ببینم تماس گرفته شده و چند ساعتی گذشته؛ به او زنگ می زنم، می گوید آمده اند و رسیده اند به یزد، وقت دکترشان برای ساعت ۳ است. حسابی دعوتش می کنم که بیایند اینجا، قبول می کند و بعد از یک ساعت می رسد. همانی است که چند سال پیش دیده بودمش. با هم حال و احوال می کنیم و می نشینیم و مشغول صحبت می شویم. سه چهار تا بچه قد و نیم قد دارد و مشغول کار و زندگی خودش است

نهار را که خوردیم می رویم تا به وقت دکتر حاج حسین برسیم. او را دمِ درِ مطب می بینیم. همانطور بود که شعیب می گفت, مرد شوخی است و در ایام پیری اش یاد جوانی، یا بهتر بگویم دلش جوان است. او را به بیمارستان می بریم. تا نوبتشان شود زمان زیادی می برد و شعیب می گوید: “برویم در شهر یزد دوری بزنیم”. با یکی از همکاران هماهنگ می کنم تا بسته بندی های محصولی که آماده شده است را حالا که وقت داریم برویم و از او تحویل بگیریم، در طول مسیر با هم صحبت می کنیم. بسته بندی ها را می گیریم و به راه می افتیم

سری به مجتمع تجاری خلیج فارس می زنیم، دوری در آن می زنیم و بعد داخل ماشین کنار خیابان مشغول خوردن تنقلاتی می شویم. مادری کنار خیابان منتظر ماشین است. کسی برایش نگه نمی دارد و به سمت ما می آید. شعیب به او می گوید کجا می رود و سوار می شود تا او را به مقصدش برسانیم. مسیرش یکی است و تا نزدیکی های مسیر خودمان با هم همسیریم. در مورد کارتن بسته بندی ها که روی صندلی عقب کنار اوست سوال می پرسد و می گویم: “برای محصولی است که آن را بسته بندی می کنیم”. شعیب با او حسابی هم صحبت می شود چون از قضا داماد آن خانم هم اهل استان آنهاست*هرمزگان*. می گوید دامادش با دخترش کربلا هستند. عکس دامادش را با گوشی نشانمان می دهد. دامادش خلبان است و دخترش هم همینطور، هر دو در یک زمینه کار می کنند، مرا یادِ مقاله ی همراه و همقدم می اندازند. عکس داماد و دخترش را نشان می دهد که با لباس خلبانی در کابین خلبانند. خلاصه او را به مقصدش می رسانیم, برایمان دعای خیر می کند و می رود

به موزه ی آینه و روشنایی می رویم، جای جالبی است، راهنمای موزه می گوید: “بیشتر هر چه که به آینه و روشنایی مرتبط است در اینجا قرار دارد”. کاسه ای را می بینم به نام قدح، خیلی بزرگ است، در ذهنم با حافظ شوخی می کنم و می گویم: “حافظ آخه با این کاسه ی بزرگ!”. سوال هایی که به ذهنم می رسد را از راهنمای موزه می پرسم، راهنما کنجکاو می شود شاید هم بی حوصله، می گوید: “شما به هنر خیلی علاقه دارید، رشته تحصیلیتون هنره؟ “. می گویم: “بله، معماری قدیم خیلی خوب بوده و هست و حس آرامش بخشی به آدم میده؛ درسم را ادامه ندادم اما به هنر علاقه دارم، روی استارت‌آپی در زمینه ی معماری در حال کاریم که مرتبط با معماری ایرانی هست”. می گوید: “چقدر خوب، کار خوبیه”. می گویم: “مرسی، آره این معماریِ بیشتر توی شهرهای بزرگ, با فرهنگ ما تناسب نداره و…”. راهنمای موزه همراهیمان می کند تا این پرسش‌گر را پاسخ‌گو باشد. خلاصه اتاق ها را یکی پس از دیگری می بینیم و راهنمایی می شویم و جواب سوال هایم را می گیرم، شعیب هم گوش می دهد و مثل خودم برایش جالب است. چند دقیقه ای بعد حاج حسین تماس می گیرد و باید برویم. دمِ درِ خروجیِ موزه یک دفتر بزرگ و خودکار گذاشته اند، آخرین سوالم را با شوخی می پرسم: “اینجارو باید امضاء کنیم؟”. یکی از پرسنل آنجا با لبخند می گوید: “اگر خواستید یک جمله ای بنویسید و امضاء کنید”. با دست خط خرچنگ قورباغه ام می نویسم: “هنر نزد ایرانیان است و بس” و امضاء می کنم و تاریخ را می نویسم. شعیب هم نوشته ی خودش را با دست خط خوبش می نویسد و امضاء می کند. دست خط و نوشته هایمان می رود تا در خاطره ی موزه ثبت شود و از طرفی رفتار کارکنان موزه هم واقعا خوب بود و جای تحسین داشت که در ذهنمان به عنوان خاطره‌ای خوش ثبت می شود

می رسیم و حاج حسین را سوار می کنیم. در مسیر با هم صحبت می کنیم؛ لهجه ی جنوبی و قشمی را تا حدود زیادی بلدم و متوجه صحبت ها می شوم

دمِ درِ فروشگاهی زنجیره ای می ایستیم تا کمی چیزی بگیرم، با کارکنان فروشگاه صحبت می کنم و در مورد چند محصول سوال، برخی محصولات جدید را در نوع بسته بندی و برند بررسی می کنم. موقع حساب به صندوق‌دار می گویم: “باشگاه مشتریانتان چی؟”. می گوید: “هنوز هست و جایزه سفر به قطر”. بعد از چند ثانیه مکث, با حالت خاصی می گویم: “سفر به قطر!؟. این همه جایزه خوب و شهر دیگه! قطر چرا تو این وضعیت؟”. او و یکی دیگر از صندوق‌دارها می خندند و من و شعیب هم. یکی از صندوق‌دارها مشغول توجیه جایزه می شود. می گویم “حالا اونی که برنده بشه و نخواد بره قطر چی؟” و…. بگذریم

به خانه می آییم، بعد از شام مشغول صحبت می شویم. حاج حسین فرد شوخ طبع و جالبی است و اهل نصیحت و پند و اندرز. شعیب و من به صحبت هایش گوش می دهیم

ساعت حدوداً پنج و نیم صبح چهارشنبه است، کسی دارد صدایم می زند تا بیدار شوم، با چشم هایی نیمه باز و خواب آلود می بینیم حاج حسین است، شعیب هم مشغول نماز، به سختی بیدار می شوم…. دیگر خوابم نمی برد، آنها خوابند، به هفته ای که در حال گذر است و شلوغ فکر می کنم. در مورد موضوع مقاله ی این هفته هنوز هیچ ایده ای ندارم، مناسبت های تقویمی را با خودم مرور می کنم، اما چیزی به ذهنم نمی رسد و نیاز به تحقیق عمیقی دارد. پیش خودم می گویم: “بیا همین اتفاقات این هفته را بگذاریم، چند فریم و سکانس از این هفته جالب می شود و برای تنوع بخشیدن به مقالات هم بد نیست”. دوباره به خودم می گویم: “جالب بودنش را کاری ندارم، مفید بودنش را می خواهم، دفتر خاطرات که نیست”. بعد از سبک سنگین کردن, چند لحظه بعد جمله های اول این مقاله در ذهنم ردیف کنار هم چیده می شوند و آنها را در گوشی یادداشت می کنم و دل را به دریا می زنم تا محتوای مقاله ی این هفته همین باشد

بعد از صبحانه وسیله ها را بر می داریم و به چشمه ی تامهر می رویم چون حاج حسین و شعیب تا حالا به آنجا نرفته اند. چشمه آبی ندارد اما برای نشستن در زیر سایه ی درختانش خوب است. دو خانواده آنجا هستند، چند نفری هم بعد می آیند. شعیب و حاج حسین از محیط خوششان می آید. اینجا چوب پیدا کردن سخت است، شانسم می گیرد و چند قدم آن طرف تر دو چوب خوب نیمه سوخته پیدا می کنم. آتشی روشن می کنیم و چایی را دم. حاج حسین مشغول صحبت می شود، مرد واقعا دانا و فهیمی است، از سعدی و حافظ و جامی و شمس تبریزی و قرآن و… برایمان می گوید، خلاصه خیلی پُر است. ذهن تشنه به دانستنم را به حال خودش می گذارم تا سیراب شود

شعیب رفته است ببیند استخر بزرگ بالای چشمه آب دارد یا نه؛ قبلا پرسیده بود: “اخلاقم چطوره؟”، گفته بودم: “خوبه، فقط یکم بازیگوشی”

سکوتی جریان می گیرد، باد می وزد، به منظره ی روبرویم نگاه می کنم، چشم هایم را می بندم و برای چند دقیقه در یک خلأ درونی غرق می شوم*به هیچ چیز فکر نمی کنم*. روزهای عجیبی را می گذرانم که اگر روزی فیلم شوند یکی از جالب ترین فیلم ها خواهد بود

حاج حسین ساکت است و به فکر فرو رفته، او را با چند سوال به صحبت تشویق می کنم. بازنشسته است و روی دریا هم کار کرده و با لنج زیاد به دبی رفته است. داستان ها، مثال ها و جمله های جالبی را بیان می کند، گاهی آدم به خنده می افتد و گاهی به فکر فرو می رود

موقع رفتن از چشمه ی تامهر است، کمی وسیله دست هر سه ی ماست. چند ماشین برای تفریح آمده اند، یکی که تازه آمده لباس های سیستان و بلوچستان به تن دارند. مسافرند، آبی هم اینجا نیست و مشخص است آنها نیامده در حال رفتن هستند. تکه ی خربزه ای دستم است، با شعیب مشورت می کنم، می گویم: “بدم بهشون آب هم اینجا گیرشون نیومده!؟”. می گوید: “آره، فکر خوبیه”. می روم و با لبخندی گرم آن را میدهم به مردی از دیار سیستان و بلوچستان که همراه بچه های قد و نیم قدش است. قسمت آنها بوده. نمی دانم چرا اینگونه ام, اصلا اهل جنوب کشور را که می بینم وا می روم و در آرامشی عجیب قرار می گیرم

به خانه می رسیم و مشغول استراحت. اینبار صحبت ها بیشتر حول محور موضوعات دینی است. در مورد امامان می گویند و خیلی به آنها احترام می گذارند. با هیچ یک از آنها زاویه ندارند. سال هاست متوجه شده ام دعوای زرگری بین شیعه و سنی مضحکه ای بیش نیست برای آنها که واقعا با اهل سنت از نزدیک نشست و برخاست نداشته اند و تنها از دور موضوعاتی را شنیده اند

خواهر پیام می دهد: “مهمان‎‌ها رفته اند؟”؛ می گویم: “نه، خبر می دهم”

نیمه شب است و زمان رفتنشان، قهوه درست کرده ام تا خواب از سرشان در مسیر بپرد. خیلی می گویم بمانند و خیلی اصرار می کنند که با آنها به شیراز بروم اما مشغله ی زیاد نمی گذارد و آنها هم می خواهند بروند تا صبح زود در مطب دکتر باشند

پنج شنبه صبح است، همه چیز آرام و از مهمان خبری نیست، کارها خیلی روی هم تلنبار شده، نشسته ام و این مقاله را کامل می کنم. مخاطبی از طرف مأموریت+ پیامی می دهد، محتوایی از یک پروژه که در حال کار روی آن هستند باید بررسی شود تا پروژه ی جدیدشان استارت بخورد

بعد از ظهر مادر زنگ می زند و هم صحبت می شویم

نزدیک به شب برادر و خواهر و بچه هایشان می آیند، حدودا نیم ساعت بعد شعیب زنگ می زند و می گوید: “چشم حاج حسین عمل شده و باید یکشنبه به دکتر نشانش دهند و…”. مانده ام چه کنم، می گویم: “بهشان می گویم بروند و…”، می گوید: “نه و…”. قرار شد به هم خبر بدهیم که چه کنیم. کمی در خودم می روم که موقعیت انقدر پیچیده شده که بنده های خدا نمی توانند بیایند اینجا و تصمیم گیری برایم خودم هم سخت شده. با خودم می گویم: “هر چه خیر است پیش می آید”؛ خیلی وقت است خیلی چیزها را سپرده ام به خدا، این موضوع هم روی آنها. ساعتی بعد به شعیب زنگ می زنم، در حال گردش در شیراز است، حاج حسین هم می خواهد دوباره ببیندم تا باز با هم هم‌صحبت شویم؛ اصرار پشت اصرار می کنم که بیایند، آنها بالا هستن و ما هم پایین و…، قبول می کند که حرکت کنند و بیایند. تا به اینجا ۲۵ فریم و سکانس را نوشته ام و در این شلوغی هر طوری هست باید آن را به ۳۰ برسانم که سی نما از این هفته ای که گذشت تکمیل شود

جمعه است و مهمان ها ساعت سه و نیم صبح می رسند, تصمیمشان فقط خواب است. ساعت ۸ صبح حاج حسین می پرسد: “امروز چند شنبه است و اربعین کی است؟”، به او می گوییم. می گوید سمت آنها هم در جزیره ی قشم حسینیه هست، حتی آن زمان که به دبی می رفته در آنجا هم حسینیه های بزرگی را دیده. از طرفی وقتی پشت تلفن به اقوام و دوستانش می گوید “اربعین” همیشه یک قیدی را هم به آن اضافه می کند “اربعین حسینی” که نشان می دهد چقدر احترام اربعین برایشان بالاست. در طول این چند روز که با هم بودیم ورد زبانش یک جمله بود که بیشتر وقت ها در میان کلامش می گفت و آن این بود که “دنیا اینجور نمی ماند، همه چیز خوب می شود”

برادر به پایین می آید تا با مهمان ها احوالپرسی کند و بعد خداحافظی می کنند و همگی می روند به روستای پدری

چند ساعت بعد حاج حسین به تنهایی می رود تا در کوچه باغ ها دوری بزند. همه چیز آرام است، چشم هایم را می بندم تا استراحت کنم. نیم ساعت بعد بلند می شوم, از پنجره بیرون را می بینم، عه!، حاج حسین درب‌های ماشین را باز گذاشته و با آرامش خاصِ مخصوص به خودش مشغول سروسامان دادن به وسایل است؛ شعیب هم که پایین خوابیده

ساعت حدود نه و نیم شب جمعه است و پست و استوری های گلچین شده های دنیای مجازی ام را مثل هر هفته جمعه ها سریع می بینم و لایک می کنم و ذخیره تا در طول هفته سر صبر ببینم و بخوانمشان، برایم تعداد بالاست و حوصله ام نمی کشد هر روز این کار را انجام دهم. بعد از آن مثل هر هفته می آیم تا خودم را برای خواندن آخرین دور مقاله آماده کنم. بیشتر کارهایم دقیقه ی نودی است، چند دقیقه قبل از اینکه روز تقویم به جلو برود و شنبه از راه برسد دکمه ی انتشار مقاله را می زنم. هنوز مثل هر مقاله ی دیگری کُلی کار دارد و اشتباهاتی بعد از انتشار باید تصحیح شوند. بعد از رفع اشتباه‌هات دلم راضی می شود، خوب شده، چیزی مانده بود در طول هفته درستش می کنم

زندگی همه ی ما مثل یک فیلم است، هم لحظه های خوب در آن است, همه لحظه های بد، هم لحظه هایی مابین این دو*خوب و بد- آسان و سخت- شیرین و تلخ*؛ انگار این بالا و پایین ها و تلاطم ها باید باشند تا در این دریا به مقصد رسید. اینکه کارگردان این زندگی یعنی خداوند چه نقشی را برایمان کنار گذشته دست اوست و سرنوشتی که برای هر یک از ما رقم زده و بعد خودمان باید با تصمیم های درست آن را به واقعیت تبدیل کنیم، اما به هر حال همه ی ما از بهترین بازیگران او در فیلم زندگی هستیم، پس چه بهتر که نقش خودمان را در زندگی به درستی پیدا کنیم و آن را به خوبی بازی کنیم تا زندگی را به معنای واقعی زندگی کرده باشیم؛ این هم از مقاله ی این هفته/ زندگی ات پُر از فریم ها و سکانس های ارزشمند.

۱۴۰۱/۶/۲۵

منبع:

مأموریت+/ مقالات محمد کارگر مزرعه ملا

کمپین"دست های مهربان" سایت مأموریت+.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *