گذشته ی تاریک- آینده ی روشن
۱۳۹۸-۰۲-۲۸
اهلِ راز
۱۳۹۸-۰۲-۲۸

مرد صفت

در خیالم شب ها

فردی و یا بهتر بگویم مردی در کوه های دهکده قدم می زند

صفتش مردانه است شاید جنسیتش زن باشد

چه می خواهد از جانِ این کوه ها

نمی دانم

شاید می خواهد به بالای آن کوه ها برود، در پشتِ کوه

بنشیند، بیندیشد، نه مثل اندیشه های روزمره ی مردمِ شهر

بلکه مثل کبوترهای سهراب که بر بام ها

به فواره ی هوش بشری می نگرند

نگریستن آنها خودِ اندیشه است

نمی دانم

اما شجاعتش را دوست دارم

شجاعتِ در دلِ تاریکی رفتنش را

با نوری که در دل دارد

آن هم در کوه های بلند

وای، ماه کامل است امشب

با قوس خود از پنجره می گذرد کم کم

مثل پرنده ی مهاجری که در گذر است

باید خود را به موقع به آن سمت زمین برساند

ساکنانِ آن سمتِ زمین کم کم منتظرند

نمی دانم

شاید خورشید ماه را دنبال می کند و شاید ماه خورشید را

که روزی به هم برسند

عاشقند؟ احتمال دارد، شاید می خواهند روزی به هم برسند

هر چه هست نظمی ست زیبا که میلیاردها سال بودست

آن مرد صفت چه شد؟

فکر کنم رسید به بالای کوه

و در پشت کوه نشسته است

فرو رفته در فکرهای عمیق:

مردم آن پایین چه می کنند؟

درگیر چه هستند؟

کدام قسط عقب افتاده؟

کدام قبض پرداخت نشده؟

کدام شادی از ته دل؟

زوزه ی حیوانات شب خیز را شنید

اما از جهان اندیشه هایش پا پس نکشید

در مرکزی ترین استان، یزد

تهران؟

پایتخت ایران!

آنجا چه خبر است؟

چیزی شنید:

سلامِ کوه هایی که بر روی آنها بود به کوه های تهران بود

همزاد هم بودند، هوای حالِ همدیگر را خوب دارند

پارک ساعی از خواب پرید

اَرِم خوابش سنگین بود، چون مثل هر شب سرش شلوغ بود

مردم را باید شاد نگه می داشت

زیرِ زمین، لرزه های حرکت مترو تا ساعت ۲۲:۳۰ برپاست

عجیب است، مردم زیرِ زمین چه می کنند؟

زمین قلقلکش می شود که

خدا کند که زیاد از حد نخندد و کمربندش را نلرزاند

خانه های سستی بالا هستند که طاقت لرزه ندارند

پیر هستند، سِنی از آنها گذشته است

فقط به زور ایستاده اند و مردمی در آنها هستند

کسی به فکر آنها هست؟

نمی دانم، امیدوارم

تهران خوبی؟

باز که اتمسفرت مثل همیشه آلودست

دماوند هنوز سفید روست؟

آری قدِ میلاد از آزادی بلندتر است

اما قلبِ آزادی بزرگتر است

میدانِ آزادی ست، مردم مثل پروانه دورش می چرخند

چهار پا دارد، امیدوار است جایی نرود

نه نمی رود، عاشقِ ایران است

بادی وزید، بلند شد

به غار رفت

قلعه ای بوده است اینجا

اندیشه اش به جنوب پرواز کرد

ماهی های دریا حالشان خوب است!؟

کمی، فخر می فروشند به اینکه مثل مردم آنجا گرد و خاک نمی خورند

البته اگر باشند، می گویند می برند آنها را به چین

نمی دانم

بارها پرسیده ایم، برای آخرین بار می پرسیم:

آیا مسئولان مسئولند؟ با اجازه ی بزرگترها بله

چه می خواهی؟ زندگی، خوشبختی، آرامش و دلی خوش در هوای سالم؟

پیش پای رکسِ آبادان

شلمچه، کربلای ایران

آن طرف سیستان و بلوچستان

مردمی نجیب، آرام و کم توقع

در این شب، کودکی بی دیوار و سقف، رو به آسمان دراز کشیده است

از جهانِ چشمانش هواپیمایی چشمکزن در شبِ آسمان در حال گذر است

می اندیشد:

“کجای دنیا می رود؟

مسافرانش چه کسانی هستند؟

وقتی رسیدند کجا می خواهند بروند؟”

شاعری نواندیش در داخل آن پرنده ی ساخت دستِ انسان در حالِ نوشتن است

برایش جالب است در آسمان باشد و بنویسد

اما، شعرِ سپیدش مثل کودک است

تازه می خواهد راه رفتن یاد بگیرد

کو تا بدود

بیا پایین از بالای کوه ها مرد

نوبت من است

۱۲۳۷/۷/۱۵

منبع:

مأموریت+/ شعرهای محمد کارگر مزرعه ملا

کمپین"دست های مهربان" سایت مأموریت+.

دیدگاهتان را بنویسید