یادت می آید؟
۱۳۹۶-۰۶-۰۳
شک
۱۳۹۶-۰۶-۰۳

دیدار

سه شنبه هفته ای که گذشت دوستی اهل دل که همیشه پای خلوتم را با اشعار نابی باز می کند پیدایش می شود. همیشه از صدای زنگ و در زدن هایش ذوق زده می شوم چون می دانم که تا چند دقیقه دیگر با شعری به اوج می رویم؛ چون سلیقه اش تک است و هر موقع شعری او را از خود بیخود می کند پیدایش می شود تا با هم در معنای آن شعر غرق شویم.

در حیاط می نشینیم و با هم احوال پرسی می کنیم. خلاصه با شوق می گوید: بریم سر اصل مطلب!؟

با هیجان می گویم: بریم.

شروع به خواندن می کند:

مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد                       رُخ شطرنج نبرد، آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سَرِ خود مجنون گشت

از سَمَک تا به سمایش  کشش لیلا برد

بیت بیت شعر در عمق وجودم می نشیند چون زمینی به آنها فکر نمی کنم. می گویم: وااایی، محشره. عااالییی.

با سر و چشمانی که از شوق می درخشد گفته هایم را تأیید می کند و ادامه می دهد:

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه

ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم

او که می رفت مرا هم به دل دریا بـرد

جام صهبا ز کجا بـود؟ مگر دست که بود؟

که در ایـن بزم بگردید و دل شیدا بـرد

خم ابـروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد

خودت آموختیَم مهر و خودت سوختیَم

با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دل‎باخته بودیم و هراسان که غمت            همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

وجودم شعله ور می شود. دستم را بر روی شانه اش می گذارم و می گویم: “بی نظیر بود امید”. در چهره اش ذوق این شعر را مشاهده می کنم، هر دو بر روی یک فرکانس احساسی هستیم.

می گوید: محمد می دونی از کی بود؟

می گویم: نه. این شعر بار معنوی بالایی داره، لیلا تو این شعر زمینی نیست و تو هر بیت از شعر معنویت جریان داره.

با زیرکی می گوید: درسته؛ شعر از “محمد حسین طباطبایی” بود.

در چهره اش حالت معماگونه یِ خاصی دیده می شود، می گویم: صبر کن، نکنه منظورت علامه سید محمد حسین طباطباییه!؟

می گوید: درسته. خودِ خودِ ایشون این شعر رو گفته.

با تعجب می گویم: ایشون کارای خیلی بزرگی انجام دادن، شاگردان بزرگی رو پرورش دادن، اما نمی دونستم اهل شعر هم بودن. این شعر موجب شد تا بیشتر در موردشون تحقیق کنم.

سرم را رو به آسمان می گیرم و در دلم می گویم: “خدایا اینها کجا وما کجا. هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم. کاسه های داغ تر از آش چه کردند با ما که از این بزرگان واقعا بزرگ گریزان شده ایم!؟”.

برای اینکه از این بزم خارج نشویم یک ساعتی با هم گفتگوی شوروشوق دارمان را در مورد بیت بیت شعر ادامه می دهیم.

شب هنگام به کمک گوگل بیشتر درمورد علامه طباطبایی (ره) تحقیق می کنم و سرانجام دوباره به شعری دیگر میرسم:

همی گویم و گفته‌ام بارها/ بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی‌ست در کیش مهر/ برون اند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش و خواب و خور/ ندارند کاری دل‌افگارها

به جز اشک چشم و به جز داغ دل/  نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان/ میان دل و کام، دیوارها

چه فرهادها مرده در کوه‌ها/ چه حلاج‌ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار/ مگر توده‌هایی ز پندارها

ولی رادمردان و وارستگان/ نبازند هرگز به مردارها

مهین مهر ورزان که آزاده‌اند/ بریزند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته‌اند/ چه گل‌های رنگین به جوبارها

بهاران که شاباش ریزد سپهر/ به دامان گلشن ز رگبارها

کشد رخت، سبزه به هامون و دشت/ زند بارگه گل به گلزارها

نگارش دهد گلبن جویبار/ در آیینهٔ آب، رخسارها

رود شاخ گل دربر نیلُفر/ برقصد به صد ناز گلنارها

دَرَد پردهٔ غنچه را باد بام/ هزار آورد نغز گفتارها

به آوای نای و به آهنگ چنگ/ خروشد ز سرو و سمن تارها

به یاد خم ابروی گل رخان/ بکش جام در بزم می‌خوارها

گره را ز راز جهان باز کن/ که آسان کند باده دشوارها

جز افسون و افسانه نبود جهان/ که بستند چشم خشایارها

به اندوه آینده خود را مباز/ که آینده خوابی ا‌ست چون پارها

فریب جهان را مخور زینهار/ که در پای این گُل بود خارها

پیاپی بکش جام و سرگرم باش/ بهل گر بگیرند بیکارها

کیش مهر/ علامه سید محمد حسین طباطبایی

یاد سه شعر از شاعرانی بزرگ می افتم که بی حکمت با این آشنایی و اشعار نیست:

ساقی ز شراب حق پُر دار شرابی را؛ درده می ربانی دل‌های کبابی را/ مولانا

ساقی بده آن کوزه یاقوت روان را؛ یاقوت چه ارزد بده آن قوت روان را

اول پدر پیر خورد رطل دمادم؛ تا مدعیان هیچ نگویند جوان را/ سعدی

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد؛ عارفان را همه در شرب مدام اندازد

ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال؛ ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف؛ سر و دستار نداند که کدام اندازد

زاهد خام که انکار می و جام کند؛ پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار؛ بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد/ حافظ

می خندمو می گویم: امان از کاسه های داغ تر از آش، آنها که نمی دانند لیلی و جام و شراب و ساقی و باده و میخانه و مستی و… شاعران و عارفان بزرگ، زمینی نیست بلکه خدایی است، اوج عشق بازی آنهاست با خدا، آن چیزیست که واقعا خداوند از انسان خواسته است، یعنی متصل شدن به خدا و تمام لذت ها را در کنار او دیدن.

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند؛ بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت/ سعدی

 جالب است که از همین کاسه های داغ تر از آش است که خوارج و فرقان و داعش ها بیرون می آیند، همانطور که امام خمینی(ره) گفته بود: “خوارج که پینه بسته بود پیشانیشان از شدت طول سجده، لکن حق را کشتند. این مقدس هایی که پینه بسته بود پیشانیشان، لکن خدا را نمی شناختند، همین ها بودند که کشتند امیرالمؤمنین را. آن هایی هم که حضرت امیرالمؤمنین، علی،سلام اللّه علیه، را در محراب عبادت کشتند، مدعی اسلام بودند. آن هایی هم که لشکرکشی کردند و هجوم آوردند به لشکر اسلام در صدر اسلام و هجوم آوردند به لشکر علی بن ابیطالب، آن ها هم ادعای اسلام داشتند و با اسم اسلام با اسلام جنگیدند. آن قدر که اسلام از این مقدسینِ روحانی نما ضربه خورده است، از هیچ قشر دیگر نخورده است و نمونه ی بارز آن مظلومیت و غربت امیرالمؤمنین، علیه السلام ، که در تاریخ روشن است. بگذارم و بگذرم و ذائقه ها را بیش از این تلخ نکنم”.

جز این شعر چیز دیگری به برخی نمی توان گفت:

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود؛ سر ما خاک ره پیر مُغان خواهد بود

حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است؛ بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود/ حافظ.

۱۳۹۶/۶/۳

منبع:

مأموریت+/ مقالات محمد کارگر مزرعه ملا

 

کمپین"دست های مهربان" سایت مأموریت+.

دیدگاهتان را بنویسید