داستان خاطرات یک زندگی مشترک

تمرکز، اصل مهم و کلیدی در رسیدن به خواسته ها در تمام ابعاد زندگی
۱۳۹۹-۱۱-۰۳
طرح الهی چیست و چرا موضوع بسیار مهمی در زندگی هر یک از ما می باشد؟
۱۳۹۹-۱۱-۰۳

داستان خاطرات یک زندگی مشترک

وقتی در مورد یکی از مهمترین تصمیمات زندگی اش فکر می کرد حال و هوای عجیبی داشت

همیشه مرد رویاهایش را یک مرد کامل تصور می کرد که همه‌ی ویژگی های شخصیتی خوب و دیگر چیزهای خوب را دارد و به خوبی او را درک می کند که در تلاش است یک زندگی رویایی را برایش بسازد

اما در برهه ای از زندگی اش متوجه شد، “این دیدگاه کاملا درست نیست، هر کسی ممکن است ضعف هایی داشته باشد و من نباید اینقدر کمال‌گرا باشم تا دقیقا آنکه می خواهم را با تمام ویژگی های شخصیتی و دیگر چیزهای خوب یکجا داشته باشم، همانطور که خوب می دانم خودم هم کامل نیستم و ضعف هایی دارم و ممکن است برای مرد زندگی ام خوشایند نباشد”

همین آگاهی و روبه رو شدن با حقایقی که ممکن بود کمی تلخ به نظر برسند باعث شده بود کمال‌گرایی و توقعات بیش از حد را از خود دور کند و در تلاش باشد برای ساختن شخصیت خودش و در آینده یک زندگی خوب با شریک زندگی که می توانست تا حد ممکن مرد خوبی برایش باشد؛ مثل هر دختر فهمیده‌ی دیگری که در زمان هایی به این مسائل فکر می کند و نسبت به این موضوعات مهم بی تفاوت نیست

مشغول زندگی شخصی خود بود “درس، خانواده، دوستانی خوب، ورزش، مطالعه، سرگرمی های مورد علاقه و…”

مدتی بعد زنگ درب خانه به صدا درآمد و این زنگِ درب، با تمام زنگ های درب دیگر متفاوت بود؛ هر عضو خانواده ای این موضوع را به خوبی می داند که این صدای زنگ درب خانه با تمام زنگ های دیگر فرق دارد

برای امر خیر آمده بودند

البته قبلش صحبت هایی شده بود و او و خانواده‌اش تا حدودی در جریان ماجرا بودند و آمادگی نسبی خوبی داشتند

مهمان ها وارد شدند، بزرگترها مشغول صحبت و او در اتاق خود مشغول فکر به موضوعات مختلف این ماجرا؛ فکرهای مختلفی به ذهنش می رسیدند. در این سال ها نه زندگی هالیوودی که سرشار از تخیل شیرین بود و در فیلم ها دیده بود برایش رنگ و بویی داشت و نه فیلم های ایرانی که بیشترشان رنگ و بوی نا امیدی و شادی های سطحی را داشتند که هر دو با فاصله ی زیادی دور از واقعیت بودند. می دانست اینها همه فیلم هستند برای سرگرم نمودن ما و واقعیت زندگی چیز دیگری است. به یکی از الگوهای واقعی زندگی اش فکر می کرد و در نهایت همه چیز را به خدا سپرده بود و می دانست اگر با او باشد خدا هم با اوست

نوبت او که شد و چای را که بین مهمان ها تعارف کرد و نشست، تصمیم بر این شد آن دو با هم هم صحبت شوند تا بهتر همدیگر را بشناسند و با روحیات و اخلاق هم تا حدودی آشنا شوند

صحبت هایی انجام شد

وجه مشترک هایی با هم داشتند اما تفاوت هایی هم به چشم می خورد

می دانست همانطور که خودش کامل نیست شریک آینده‌ی زندگی اش هم ممکن است ضعف هایی داشته باشد اما آنها باید از جایی با هم مسیر مشترکی را شروع کنند تا زندگی خوبی را برای هم و با هم بسازند و به هم کمک کنند تا ضعف های یکدیگر را رفع نمایند

روزها و ماه ها گذشت

اتفاقات مختلفی پیش آمد

اما یک چیز را خوب می دانست “انگار زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا آنها به هم برسند و همدیگر را کامل کنند، مهر یکدیگر عجیب بر دل هر دوی آنها نشسته بود و مانند نهالی رو به رشد بود”

با تفاوت هایی که با هم داشتند اما به تفاهم رسیدند و تفاهم یعنی درک تفاوت ها

با خودش می اندیشید اتفاق ها چقدر سریع افتادند

ازدواج صورت گرفت

زندگی مشترک آغاز شد

بالا و پایین ها و راحتی و سختی های زیادی پشت سر گذاشته شد

و او امروز چشم در چشم فرزند خود با آرامشی که نشانه‌ی مدیریت صحیح زندگی و ارتباط صحیح بود به آن خاطره ها فکر می کرد

و با خود می اندیشید “مسیری که آن را آمدم ارزشش را داشت

حالا زندگی معنای بهتر و عمیق‌تری دارد

حالا دلیل تلاش یک مرد هستم که مدت هاست در زندگی همسفر هم شده ایم

و این کوچولو زندگی را برایمان شیرین‌تر از قبل کرده است”.

۱۳۹۹/۱۱/۳

منبع:

مأموریت+/ مقالات محمد کارگر مزرعه ملا

داستان های دیگر:

سراب

تو انسانی

تقدیم به کسانی که می دانند هنوز دنیاهای ناشناخته ای برای کشف کردن وجود دارند

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

و او قدر نعمت هایی که در زندگی داشت را به خوبی می دانست

بیگانه

با توجه به نور است که تاریکی از میان می رود

هدیه

قطب نما

نشانه ها

قصه ی باغ انار

کمپین"دست های مهربان" سایت مأموریت+.

دیدگاهتان را بنویسید